|
روزی چشمانم را خواهم بست و به سفری طولانی خواهم رفت سفری که هیچ بازگشتی ندارد آنچه از من باقی می ماند خاطره ها و نوشته هاست این نوشته ها که روزی روی ورق های دفترم نگاشته می شدند روزی کسانی خواهند آمد با گونه ای اشکبار که صفحه صفحه این نوشته ها را هق هق کنان می خوانند می روم روزی از این دیار می روم چون روزی باید رفت روزی که هیچ کس نخواهد دانست و آن روز فرا خواهد رسید + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 12:39 توسط بهروز |
اگه احساسمو کشتی اگه از یاد من و بردی
اگه رفتی بی تفاوت به غریبه سر سپردی بدون اینو که دل من شده جادو به طلسمت یکی هست اینور دنیا که تو یادش مونده اسمت + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 12:36 توسط بهروز |
دل و روزنامه پیچیدم توی جعبه ای گذاشتم خوب و محکم اونو بستم راه دیگه ای نداشتم بردمش اداره ی پست دادمش برات بیارن دل و تحویل نگرفتن پیش بسته ها بذارن گیر دادن دلت بزرگه نمیشه اونو فرستاد مونده بودم چه کنم من دل من یاد تو افتاد یاد اون روزی که قلبت یدفعه مثل سنگ شد خاطراتت یادم اومد دل من دوباره تنگ شد حالا من این دل تنگ و می دمش برات بیارن این دفعه می شه فرستاد انگاری حرفی ندارن دل من قد یه دنیا تو رو دوست داره همیشه پیشه من باشی نباشی عاشق هیچکی نمیشه دل من پیش تو باشه اگه می شه نگهش دار حس کنم مال تو هستم لااقل واسه یک بار...... + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 12:33 توسط بهروز |
چشم من میل غریبی واسه گریه داره امشب از در و دیوار خونه بی تو می باره امشب نامه های عاشقونه همدم اشکای سردم نیستی اما من هنوزم دنبال چشمات می گردم غم و غصه یه دنیا توی قلبم پا میزاره وقتی که تو خاطراتت پرسه میزنم دوباره با صدای هق هق من می شکنه سکوت خونه به جزاین اشکای حسرت همیشگی بامن نمی مونه توی هر قطره اشکم می بینم از تو نشونی اشکا فریاد میزنن کاش تو بیای پیشم بمونی رفتی اما توی اشکام تو همیشه موندگاری همین اشکا مونده از تو واسه من یادگاری + نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 12:31 توسط بهروز |
مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه شب که از راه میرسه گرمی مستی میاد توی رگهای تنم خسته از هر چی که بود + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 23:21 توسط بهروز |
کاش خداکاری میکرد تا هر کسی که میخواست میتونست خودش برای مرگ خودش تصمیم بگیره حالا که دارم فکر میکنم که تو زندگیم از خدا چی میخوام میبینم هیچی نمیخوام.جزء رفتنم.از این دنیا از بعضی آدما...از زندگی کردن...از زنده بودن...از خنده های مصنوعی...عشقهای دروغی خسته شدم...دلم میخواست هیچ وقت متولد نمیشدم...تا شاهد این همه فراز و نشیب نباشم...خستم...دلم میخواست می رفتم پیشه خدا و از اون بالا زندگی همه آدمایی رو که میشناختم نگاه میکردم...ببینم چطور سرهم کلاه میزارن...چطور به هم دروغ میگن...چطور زیر تمام قولهایی که دادن میزن...خدایا چقدر صبر داری...؟ چقدر عظیمی...؟چقدر بزرگواری...!؟ولی من دیگه می تونم...بریدم...نا ندارم...دلم به هیچی خوش نیست...به هیچ کس و هیچ چیز...خدادیگه نمی تونم شاهد زجر کشیدن مریضها باشم... دیگه نمی تونم شاهده دعواها باشم...از همه کس و همه چیز بیزارم...چرا کمکم نمی کنی...!؟چرا دست یاری به طرفم دراز نمی کنی...؟تمام خاطره های گذشته داره ذره دره وجودم رو آب میکنه...چرا دیگه اون روزا نمیاد...؟چرا همه چیز مصنوعی شده...!حتی زندگی کردن...خدای بزرگ و متعال کمکم کن...بزار آسوده باشم و آسوده برم...دیگه جای من اینجا نیست...منو با خودت ببر
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 23:19 توسط بهروز |
چه زیباست بخاطر تو زیستن + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 13:57 توسط بهروز |
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم تو مثل شمع دانیها پر ازرازی و زیبایی و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم تو دریایی ترینی آبی وآرام و بی پایان ومن موج گرفتاری اسیر دست طوفانم تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف و من در آرزوی قطرهای پاک بارانم نمیدانم چه بایدکرد با این روح آشفته به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم تودنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار و من تنها دراین دنیای دور از غصه مهمانم تو مثل مرز احساسی قشنگو دورو نامعلوم و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم تومثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر ها و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم بمان امشب کنار لحظه های بیقرار من ببین با تو چه رویاییست رنگ شوق چشمانم بدون تو شبی تنها وبی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 13:50 توسط بهروز |
از وقتي رفتي هيچ کسي هم درد و هم رازم نشد هيچ کسي حتي يک دفعه هم غصهء سازم نشد رفتي ولي بدون هنوز عاشقتم تا پاي جون دل بهاريم عاشقه چه تو بهار چه تو خزون + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 13:45 توسط بهروز |
دست گذاشتم رو یکی که یک فشون خاطر خواشن همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه دست گذاشتن رو یکی که خندشم نفس داره تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم ولی دست ، عاقلتر مونده روی همین یکی چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 19:14 توسط بهروز |
امشب گريه ميكنم .گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن. برا ي تمام اون چيزي كه خواستي ونبودم خواستم وبودي. امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم وهنوز شكست نخوردم
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 22:43 توسط بهروز |
هر وقت دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره هر وقت ناامید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش توئی وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه وقتی دلت خواست از غصه بشکنی به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 21:54 توسط بهروز |
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست + نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 21:48 توسط بهروز |
|
| ||||||